تبلیغات
الموت مدرسه باغدشت - شمس و مولانا (باغدشت)
 
الموت مدرسه باغدشت
ایران برای همه ایرانیان
                                                        
درباره وبلاگ

روستای باغدشت یکی از روستاهای بسیار زیبا در منطقه الموت استان قزوین است این روستا از زمان حسن صباح رهبر فرقه اسماعیلیه یکی از پایگاه های دیدبانی آن زمان بوده وجود قلعه بیدلان و منطقه برجک بیانگر این ادعای تاریخیست ...مردم این روستا به زبان تاتی سخن می گویند شغل اصلی آنها کشاورزی (شالیکاری در حاشیه رود خانه الموت) شاهرود است ، در سالهای اخیر باغداری، پرورش زنبور نیز رونق پیدا کرده است
وجود رود خانه الموت وجاری بودن آن از وسط روستا علاوه بر رونق کشاورزی باعث پیشرفت باغدشت در ابعاد مختلف شده است... فاصله این روستا تا قزوین از جاده اکبرآباد 56 کیلومتر و از جاده معلم کلایه حدودا" 100 کیلو متر می باشد
جاده بین المللی قزوین الموت تنکابن دقیقا" از روستای باغدشت میگذرد که با وعده مسولین این جاده تا سه سال آینده صدرصد قابل بهره برداری خواهد شد
که با این روند روستای باغدشت به یکی از قطب های توریستی و گردشگری الموت تبدیل خواهد شد.
مدیر وبلاگ : شمس الدین رجبی
نظرسنجی
بنظر شمامطالب این وبلاگ تا چه اندازه برای معلمان و دانش آموزان ابتدایی مفید است








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
http://upload7.ir/images/84075577382879739866.png http://upload7.ir/images/41535826262108173861.png http://upload7.ir/images/72471571189655402957.png

زاهد بودم ترانه گویم  کردی    /    سر حلقهٔ بزم و باده جویم کردی

 

سجاده نشین با وقاری بودم    /   بازیچهٔ  کودکان  کویم  کردی


شمس و مولانا

 

می گویند:روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد. شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید: آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟

 

مولانا حیرت زده پرسید: مگر تو شراب خوارهستی؟!

شمس پاسخ داد: بلی.

 

مولانا: ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!

ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.

ـ در این موقع شب، شراب از کجا گیر بیاورم؟!

 

ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.

- با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.

- پس خودت برو و شراب خریداری کن.

- در این شهر همه مرا میشناسند، چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟!

ـ اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون شراب نه میتوانم غذا بخورم، نه صحبت کنم و نه بخوابم.

مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد، شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان میکند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد.

تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمیکرد اما همین که وارد آنجا شد مردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند. آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای شراب خریداری کرد و پس از پنهان نمودن آن از میکده خارج شد.

هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند رسید. در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد:

"ای مردم! شیخ جلاالدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا میکنید به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است.

" آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد. مرد ادامه داد:"این منافق که ادعای زهد میکند و به او اقتدا میکنید، اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه میبرد!

" سپس بر صورت جلاالدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد. زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند. در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد:

"ای مردم بی حیا! شرم نمیکنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری میزنید، این شیشه که میبینید حاوی سرکه است زیرا که هرروز با غذای خود تناول میکند.

"

رقیب مولوی فریاد زد: "این سرکه نیست بلکه شراب است."

شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.

رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت، دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند.

 

آنگاه مولوی از شمس پرسید: برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟

شمس گفت: برای این که بدانی آنچه که به آن مینازی جز یک سراب نیست، تو فکر میکردی که احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ایست ابدی، در حالی که خود دیدی، با تصور یک شیشه شراب همه ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند و بر فرقت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل میرساندند. این سرمایه ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت. پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود.

 

(کتاب ملاصدرا.تالیف هانری کوربن.ترجمه و اقتباس ذبیح الله منصوری) با اندکی دخل و تصرف





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 7 تیر 1396 08:32 ب.ظ
Hi, Neat post. There's an issue together with your web site in internet explorer, may check this?
IE still is the market leader and a big component to folks will miss your
great writing because of this problem.
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 09:59 ب.ظ
Heya i am for the first time here. I came across this board and I find It truly useful &
it helped me out much. I hope to give something back and aid others like you
aided me.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر